|
بارها دربند بوديم،گاهي تنها، گاهي باهم، ولي نميدانم چرا؟ سروده هايي كه چه در بند و چه در بالاي قلل با هم مي سروديم و خستگي راه صعود وزندان را از تنمان بيرون مي رانديم، تا اين خستگي از چشم دشمنانمان دور بماند، اين بار بر قفسه سينه ام سنگيني مي كنند، و بي تو آوايي ندارند، با اين همه اين سروده را از جان و دل تقديمت مي كنم
برسينه ات نشست
زخم كاري دشمن،
امّا
اي سرو ايستاده، نيفتادي
اين رسم شماست كه ايستاده بميريد
اي سروهاي ايستاده!
اين نبرد شماست كه مي سازد
همه شما را نمي شناسند
اين دريغ است، امّا!
روزي كه خلق بداند
قدمگاههاي شما محراب مي شود
اين ملت
نام بزرگ تو را
در هر سرود ميهني اش
آواز مي دهد............
تقديمي از ايلقار قوشاچايلي
|